تبلیغات
Qaynaq - عبدالحمید حقیقی نخجوانی
زبان و ادبیات توركی

عبدالحمید حقیقی نخجوانی

نویسنده :Qaynaq
تاریخ:سه شنبه 15 فروردین 1391-09:03 ب.ظ

شاعر گمنام و خوش قریحه تبریز

                            عبدالحمید حقیقی نخجوانی

 

رضا همراز

 

شاعر گمنام عصر حاضر مرحوم عبدالحمید حقیقی نخجوانی به سال 1271 شمسی مصادف با 1310 قمری از پدری حاج علی آقا نام که به مومن مشتهر و از مردان قابل احترام و از معتمدین و خوشنامان تبریز بودند ؛ زاده شدند .از باقیات و صالحات این نیکمرد خیر همین بس که به نام نامی اش مسجدی در خیابان تربیت تبریز نام گذاری شده . شاعر موصوف در دامن چنین پدری در تبریز نشو نما یافت . پدر و مادرشان عموزاده و گویا از مهاجرین آن سوی ارس بودند که تاب زندگی در روسیه را نیاورده و به تبریز کوچیده بودند . همین که به شش سالگی قدم گذاشتند به رسم معمول آن روز پای در مکتبخانه می گذارند و همیشه جزء اولین ها و به عبارتی از کودکان باهوش مکتبخانه شمرده می شدند . نامبرده دارای چهار خواهر و یک برادر بودند که در کودکی شاعر دارفانی را وداع گفته بودند . ایشان در اوج جوانی بودند که زمزمه مشروطیت در زادگاهش به گوش جان شنیده می شود. چون خانواده شان از خانواده های اصالتدار بودند از این حرکت مردمی همچون هزاران تن دیگر استقبال کرده و به روایتی به آن پبوست . چون خالوهای صاحب ترجمه یعنی برادران نخجوانی ( حاج محمد آقا و حاج حسین آقا ) از سرشناسان و معارف پروران بنام تبریز بودند ارث ذوقی را از ایشان کسب کرده بودند . برادران نخجوانی در رشد فکری وی از هیچ کوششی دریغ نفرمودند و خوشبختانه حقیقی نیز هیچگاه این خدمت را به بوته نسیان و فراموشی نسپرد . در اشعار محدودی که از وی به یادگار مانده این امر به خوبی هویدا است . استاد زنده یاد حقیقی پس از اینکه دست از درس و مشق کشید طبق روال معمول خانواده روانه امر تجارت گردیده و در بازار تبریز در حجره ای به داد و ستد و گذران عمر مشغول شد . با توجه به اینکه وی تاجر شناخته شده ای بود اما عشق به ادبیات و ؛ تاریخ و مطالعه ؛ وی را هیچگاه غافل از فرهنگ نکرد . ایشان در کنار هنر شاعری به نقاشی و خطاطی نیز روی آورده بودند که به جهت فروتنی و غفلت خانواده اغلب آنها متاسفانه از بین رفته اند و تنها دو نمونه از نقاشی های وی که یکی از طبیعت با موضوع گل و گیاه و دیگری تمثال مارکس است به انضمام پاره ای از خطوط ایشان دیگر چیزی در دسترس نیست . وی شاعری را از کودکی شروع کرد . غزل ذیل را بنا به اظهارش در ده – دوازده سالگی سروده است :

نازنینا پرده بردار از رخ چون آفتاب

بیش از این نبود روا بر صورت معنی حجاب

حیف باشد بر چنین رو پرده لیک آن به که تو

نیمی از گیسو براندازی به عنوان نقاب

تیر مژگان خنجر ابرو مگر کافی نبود

کز برای کشتنم آوردی از زلف این طناب ...

البته در کنار اولین اشعار ایشان ؛ شعری نیز در فراق برادر خویش که گویا جوانمرگ گردیده در شانزده سالگی سروده که خالی از لطف نیست :

چشمان من از گریستن خون گردید

دانی که برای چیست یا چون گردید

آن گل که به روی خاک مانند نداشت

چون گنج به زیر خاک مدفون گردید .

تاثیر پذیری وی از شعرا:

وی چون شاعری کلاسیک بود متاسفانه علی الرغم زمزمه تجدد در اوج جوانی در موطن خویش که شعرای بنامی چون میرزا تقی خان رفعت ؛ سعید سلماسی ؛ ابوالقاسم لاهوتی ؛ میرزا جعفر خامنه ای رهبران و به عبارتی پیشتازان این مکتب بودند ؛ نتوانست با آنها همراهی و همگامی نماید . وی کماکان در متون کلاسیک باقی ماند . اشعار بازمانده از وی بخوبی نشانگر این سخن است . تاثیر پذیری مرحوم حقیقی نخجوانی از حافظ و سعدی پیش از سایر شعرا قابل رویت است . مثلا وی در تعقیب شعر رودکی می گوید :

این نسیم از بوستان آید همی

یا پیام از دوستان آید همی

و ه چه پیغام روان بخشی کزو

بر تن افسرده جان آید همی ...

یا در مورد سعدی شیرازی شاعر بلند آوازه ایرانی نیز می سراید :

تا جهان است جاودان سعدی است

زنده تا آخرالزمان سعدی است

این مزار شریف و روضه ی پاک

مرقد خلد آشیان سعدی است

به ادب نه قدم در این درگاه

کانکه خفته در این مکان سعدی است ...

البته وی تنها به شعرا احترام قائل نیست . بلکه به بزرگان دیگری نیز افتخار کرده سر بر آستان آنها می ساید .به عنوان نمونه در هزاره ابوعلی سینا پزشک حاذق با قطعه شعری از وی این چنین یاد می کند :

... سر بگردون ساید الوند از شرف کاندر برش

دفن گردیده است گنج شایگان بوعلی

در جهان کشور ستانانرا نشد حاصل به تیغ

آنچه شد از خامه ی گیتی ستان بو علی

اشعار این شاعر گمنام تبریزی مشحون از نصایح و حکایات قدیمی است .چرا که وی توجه خاصی به اشعار ناصر خسرو و پروین اعتصامی داشته . عمده قالب شعرهایش را مثنوی و قصیده احتوا می کنند اما در کنار آنها چندین رباعی و غزل نیز قابل مشاهده است . شاعر ما وقتی می شنود که پدر زن خود در یک اقدام بایسته و شایسته گنجینه کتب خویش را به کتابخانه ملی تبریز اهدا می کند از دل خوشنود شده  و با سرودن شعری خود را در این امر خیر شریک می کند . شعر یاد شده این بود :

شاد زی ای که با زبردستی

طرفه طرفی از این جهان بستی

همه عمر عزیز خود شب و روز

کار کردی زپای ننشستی

در صندوق خویش بگشادی

همچنان بند کیسه بگسستی

تا که گنجی فراهم آوردی

از کتب ؛ آنچنان که شایستی

وقف کردی به ملت آن گنجی

که بر او وقف عمر کردستی

دست حق یاور و معین تو بود

ورنه این نیست کار هر دستی

کی کند همتی چنین والا

هر فرو مایه ای و هر پستی

یاد کار تو واجب آمد زانک

یادگاری چنین نهادستی

مایه سرفرازی وطنی

موجب افتخار ما هستی

زنده باشی که زنده خواهی ماند

هم پس از آنکه رخت بر بستی .

حقیقی نخجوانی پس از آنکه خبر فوت پدر زن و خالوی خویش را می شنود آرام و قرار خویش را از دست داده و شعری به قرار زیر می سراید که روزی - روزگاری نقر قبرسنگ مرمر سفید مرحوم حاج محمد نخجوانی گردیده بود :

این چنین است چرخ را بنیاد

که بستاند به قهر ؛ آنچه که داد

هر گلی را که پرورد به بهار

به خزانش همی دهد بر باد

نخجوانی به بوستان ادب

سر فرازی چو سرو بود آزاد

رفت از این بوستان و رفتن او

بر دل ما چو لاله داغ نهاد

رفت از دست مردم تبریز

راد مردی شریف و پاک نهاد

مرد صاحبدلی که مانندش

مادر روزگار کمتر زاد

شاد بادا روان پاکش زانک

دل غمدیدگان نمودی شاد

کرد یک عمر خدمت فرهنگ

که سنینش گذشت از هشتاد

او بوقف کتابخانه خویش

گنج پر گوهری ز خود بنهاد

رفت اگر پیکرش چو گنج به خاک

نام نیکش نمی رود از یاد

سال فوتش " حقیقی " از دل و جان

گفت " رحمت به نخجوانی باد " 1382 ه . ق

متاسفانه سنگ قبر موصوف توسط عده ای ناشناس شکسته و از بین رفته است . چه بهتر می شد حداقل این اشعار که از هر لحاظ نمادی از فرهنگ و ادب می بود در تابلوئی در کنار آرامگاه فعلی مرحوم حاج محمد نخجوانی به دیوار نصب می شد . البته مرحوم حاج محمد آقا نخجوانی پدر زن شاعر مورد بحث ما نیز بود این چند بیت را نیز چند ماه بعد از وفات معظم سروده و در عید نوروز به برادرش حاج حسین آقا نخجوانی تقدیم کرده :

دلم زغم شده مست و خراب میگرید

بلی ز شیشه چو ریزد شراب می گرید

بیاد دوست شب تیره تا سحر چون شمع

دو چشم من که نرفته بخواب میگرید

کنون که فصل بهار است و فصل خنده گل

چرا دو دیده من چون سحاب میگرید

به ماتمش دل من خون از این دو دیده بریخت

چنانکه بر سر آتش کباب میگرید

نه شبنم است که بروی لاله می بینی

که داغ دیده به صد التهاب میگرید

ز جویبار چو می پرسم از چه مینالی

از این سوال به جای جواب می گرید

رقم به صفحه زدم نام نخجوانی را

قلم فتاده به روی کتاب می گرید

چه گویمت به تو تبریک عید می دانم

هنوز چشم و دل آن جناب می گرید

مباد گریه در آن خانواده تا به جهان

دو چشم پیر ز فقد شباب می گرید .

استاد حقیقی مانند بیشتر شعرای آذربایجان هیچ گاه وطن خویش را از یاد نمی برد و به آذربایجانی بودن خود می بالد . او در وصف آذربایجان شعرهایی دارد که ابیاتی از آنها را تقدیم می نمائیم :

بیشه شیران ایران است آذربایجان

سرزمین راد مردان است آذربایجان

منبع فرهنگ و عرفان است آذربایجان

زاد و بوم شمس و قطران است آذربایجان

پرچم آزادی از این خاک گردیده بلند

گر نماید فخر شایان است آذربایجان...

به نظر راقم این سطور ؛ یکی از بهترین اشعار صاحب ترجمه شعری است که وی در زم شعرای مدیحه گو سروده و دلش از آنها چندان دلخوش نیست . او چنین شعرای متملقی را به باد انتقاد گرفته و از این رو قصیده ای سی بیتی می سراید که در نوع خود جالب می باشد . بنگرید :

مدیحه گوئی نبود بجز فروش دروغ

من این معامله کذب و افترا نکنم

اگر فروخت گدائی و ابلهی بخرید

حقیر هرگز از این بیع و این شر ی نکنم

مرا مناعت طبع است هیچ گاه سخن

پی خوش آمد و بر حسب اقتضا نکنم

به پشه فیل نگویم به شب پره شهباز

ز قطره قلزم و از کاه کهربا نکنم ...

مع الاسف این شاعر والامقام در زمان حیاتش علاقه ای به نشر آثارش نشان نداد . علی الظاهر یک بار شعری از ایشان در مجله ارمغان چاپ گردیده که آن هم به خطا بنام " حیدر نخجوانی " ثبت گردید ! آذربایجان

 

 

 

مرحوم حقیقی در سال 1325-1326 به جهاتی راهی شهر شیراز می گردد . اما چه سود در آنجا نیز توفیق کسب نکرده و به همراه خانواده به زادگاهش برمی گردند . متاسفانه وی از پنجاه سالگی دچار درد شدید پا شده و از این عمل تا آخر عمر در رنج بود . قصایدی در دسترس است که وی از این موضوع گله کرده و به گذران سختی روزگارش اشاره نموده است . شریک زندگی ایشان سرکار خانم دلشاد نخجوانی که دختر دائی ایشان و خود از بانوان اهل شور و شوق و ادب دوست بودند ؛ که بنا به نوشته سرکار خانم عبدالله زاده ؛ پروانه وار گردشان می گشتند و از هیچ خدمتی فروگزاری نمی کردند . مرحوم عبدالحمید حقیقی نخجوانی در خرداد ماه 1353 در سن هشتاد و دو سالگی چشم از جهان فرو بسته و از خود چهار فرزند اناث و یک فرزند ذکور به یادگار گذاشتند . جنازه وی طبق وصیت صاحب ترجمه به قم انتقال و در دارالسلام قم مدفون می شود . بعد یک سال تمام طاقت همسر وفادارش نیز طاق گردیده و ایشان نیز داعی حق را لبیک می گویند.

آثار حقیقی نخجوانی :

چنانکه ذکر گردید ؛ آثار محدودی از ایشان به یادگار مانده است . اما بنا به نوشته سرکار خانم عبداله زاده این آثار در کارنامه ادبی ایشان ثبت گردیده است :

1-    تصحیح و تحشیه دیوان قطران تبریزی

2-    تصحیح و تحشیه هفت پیکر نظامی گنجوی

3-    تصحیح و تحشیه دیوان کمال الدین عراقی

4-    و دیوان اشعار خویش با نام مجموعه اشعار حقیقی نخجوانی به زبان فارسی

5-    صرف نظر از آثار یاد شده ؛ ایشان پاره ای نیز ماده تاریخ دارند که مقداری از آنها در کتاب گرانسنک " مواد التواریخ " اثر بیاد ماندنی مرحوم حاج حسین نخجوانی قید گردیده اند .

چنانکه قبلا نیز ذکر گردید؛ متاسفانه ایشان در زمان حیات خویش علاقه ای به انتشار این آثار نشان ندادند که به این دلیل برخی از آنها از بین رفته اند. در پایان این اندک شما را به خواندن دو غزل استاد عبدالحمیدحقیقی نخجوانی تبریزی دعوت می نمائیم .

به سر کوی تو ای ماه گذر خواهم کرد

چون سفینه سفردور قمر خواهم کرد

دست بردار نیم پایی اگر نیست مرا

طی این مرحله چون گوی بسر خواهم کرد

دگرم صبر نمانده است تو هر جا بروی

من به دنبال تو چون سایه سفر خواهم کرد

گر تو خورشید جهانی دل من هم ذره است

مشکنش ورنه جهان زیر و زبر خواهم کرد

آن نیم من ز جفاهای تو بر تابم روی

گر به تیرم بزنی سینه سپر خواهم کرد

شیخ گفتا که حرام است نظر بر خوبان

من در این مسئله تجدید نظر خواهم کرد

نشنوم گر سخن یار و نه بینم رویش

چه تمتع من از این سمع و بصر خواهم کرد

زندگی بی تو مرا نیست بهر حیله که شد

عاقبت در دل سخت تو اثر خواهم کرد

یا سرخویش در این راه ز کف خواهم داد

یا تن نازکت ای یار به بر خواهم کرد

وعده ی آمدنم دادی اگر راست شود

فکر غم زین سر پر شور بدر خواهم کرد

تا به فریاد دهم مژده به دل زآمدنت

چشم بر راه تو چون حلقه ی در خواهم کرد ...

و اینک در حسن ختام این اندک ؛ ابیاتی چند از غزلی دیگر که تقدیم شما خوانندگان فاضل می گردد :

ملاحتی که تو داری جمال ماه ندارد

شکوه و شوکت زلف تو تاج شاه ندارد

جهان به لشگر مژگان گرفت چشم تو آری

جهان گشا نبود شاه اگر سپاه ندارد

کتاب حسن ترا کلک خوشنویس طبیعت

چنان نوشته که یک نقطه اشتباه ندارد

زساده لوحی آئینه ام همی عجب آید

که نقش روی تو در دل چرا نگاه ندارد ؟

 

منابع و ماخذ و توضیحات :

1-حقیقی نخجوانی ؛ حاج حسین نخجوانی ؛ نشریه کتابخانه ملی تبریز ؛ شماره هشتم ؛ اسفند ماه 1343

2-یادداشتها و ملاحظات شخصی راقم این سطور – رضا همراز

3-مجموعه اشعار عبدالحمید حقیقی نخجوانی – دستنویس – چاپ ناشده ؛ تبریز . با مقدمه ژاله عبداله زاده نوه دختری مرحوم حقیقی نخجوانی – متعلق به آرشیو آقای سیروس نخجوانی . مرحوم حقیقی در زمان حیات خویش رونوشتی از عمده اشعارش را برای فرزند زنده یاد حاج محمد آقا نخجوانی یا به عبارتی برادر زن خویش می فرستادند. شادروان حاج رضا نخجوانی اشعار معظم را با خط خویش در دفتری تنظیم میکردند. گویا روزی شاعر والامقام از زن برادر خود می پرسند که آن شعرهایی را که برایتان می فرستم با آنها چه کرده اید ؟ ایشان نیز بلافاصله دفتری را نشان می دهند که بصورت مرتبی تدوین کرده بودند . شاعر آن دفتر ارزشمند را چند روزی به عاریت گرفته و پس از مطالعه ؛ حک و اصلاحاتی به خط خوش خویش نیز انجام می دهند . این دفتر اشعار اکنون در تملک آقای سیروس نخجوانی فرزند مرحوم حاج رضا نخجوانی می باشد . از آقای سیروس نخجوانی به جهت در دسترس قرار دادن مجموعه اشعار دیوان سپاسگزارم . ایشان صرف نظر از این بزرگواری راقم را در نوشتن این مطلب نیز یاری کردند.

http://www.salarsolmaz.blogfa.com/post-155.aspx



نوع مطلب : مشاهیر