تبلیغات
Qaynaq - افسانه‌های محلی آذربایجان
زبان و ادبیات توركی

افسانه‌های محلی آذربایجان

نویسنده :Qaynaq
تاریخ:سه شنبه 15 آذر 1390-09:22 ب.ظ

  افسانه‌های محلی آذربایجان

نوشته: دكتر حسین محمدزاده صدیق


نمی‌توان برای به‌وجود آمدن آثار فولكلوریك و از آن میان افسانه‌ها و قصه‌ها، تاریخ معینی قید كرد. خلق آن از دوران حیات ابتدایی بشر و دگرگونی زندگی می‌آغازد و تا زمان حاضر می‌كشد.‌ یعنی از دوران تحول حیات، دوره‌های گردآوری خوراك، و دوره‌های شكارچی‌گری، گله‌داری و كشاورزی تا عصر رادیو و تلویزیون.‌
طبیعت ملموس برای انسان ابتدایی دوران‌های اولیه، پیوسته منبع الهام و سرچشمه‌ی تلقینات و كتاب آموزش بوده است.‌ لطف و قهر طبیعت، گردش مرتب شب و روز و ماه و سال و حوادث گوناگون طبیعی همیشه فكر و اندیشه و خیال او را به‌سوی خود کشیده و وادارش ساخته که پدیده‌های طبیعی و دیده‌های خود را تبیین كند و به خلق افسانه‌ها كه در حقیقت توجیهی از حوادث مختلف دنیای اطرافش و معنایی از رویدادهای طبیعت است، بپردازد.‌


بنابراین«پدیده‌ها و عوامل طبیعی» زاینده‌ی قسمتی از افسانه‌های فولكلوریك هستند.‌ به دیگر سخن، علت زایش ابتدایی‌ترین افسانه‌ها، همانا حوادث عالم و رویدادهای طبیعت مملوس بوده است.‌
اما رفته‌رفته كه حیات انسانی دگرگون شد و جامعه‌ها و اجتماعات تشكیل گردید، آفرینش هنری انسان، در مسیر تازه‌ای افتاد و منبع الهام دیگری یافت كه از آن به«عوامل و رخدادهای اجتماعی» تعبیر می‌شود.‌
این قسمت از افسانه‌ها، عظیم‌ترین بخش گنجینه‌ی فولكلور هر سرزمینی را فرا می‌گیرد و مدت‌هاست نظر دانشمندان دنیا را به خود جلب كرده است كه در تدوین تاریخ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و غیره به‌نحو شایسته‌ای از آن‌ها سود جویند: و اینان، افسانه‌ها را منابعی غنی و پرارزش در پژوهش‌های جامعه‌شناسی تلقی می‌كنند.‌ زیرا در این نوع افسانه‌ها، به‌وضوح تمام، فراز و نشیب‌ها و جریان‌های اجتماعی، جنگ‌های گروهی و قبیله‌ای و تمام حوادثی كه در اجتماعات بشری رخ داده، به دست خود مردم تصویر شده است.‌
افسانه‌های مورد بحث این مقاله بیشتر از نوع افسانه‌های دست دوم ‌هستند، یعنی از گروه افسانه‌هایی كه سبب زایش و آفرینش آن‌ها حوادث اجتماعی بوده‌اند.‌
البته این نه بدان معناست كه افسانه‌های دسته‌ی نخست در میان مردم وجود ندارد؛ و برعكس‌ خود این شاخه از فرهنگ عامه آذری، یكی از گرانبهاترین، غنی‌ترین و بارورترین شاخه‌های فولكلور ایران است كه در تصویر آیین‌ها و رسوم حیات ابتدایی مردم این سرزمین می‌باید مورد توجه جهان علم قرار گیرد.‌
از مهم‌ترین جنبه‌های شاخص افسانه‌های دست دوم آذربایجان، توجه به حیوانات است.‌ و این طبیعی است، زیرا حیوانات از دیر باز با حیات و سرنوشت بشری وابسته بوده‌اند و گذشته از آن، برخی افسانه‌ها را باید فسیل‌هایی از ابتدایی‌ترین حیات در روی زمین دانست.‌
حیوانات در افسانه‌های آذربایجان، روی‌هم در دو بخش عمده جا می‌گیرند: حیوانات زیان‌كار و حیوانات سود‌رسان.‌

حیوانات دسته‌ی‌ نخست، بیشتر در بیابان‌ها، زیرزمین‌ها و نقاط سخت و صعب‌العبور زندگی می‌كردند و گاهی به میان توده‌های مردم آمده باعث ناراحتی‌ها می‌شدند.‌
مردم این‌گونه جانوران را- كه پیوسته برایشان سرچشمه‌ی وحشت و هراس بوده‌اند- به صورت‌های مبالغه‌آمیزی در قالب افسانه‌ها ریخته‌اند.‌ اژدهایان عظیم‌الجثه كه چندین سر دارند، آدم‌های غول‌پیكری كه دارای شاخ و دمند و تنی حیوانی دارند، دیوان، اجنه، شیاطین، حیوانات جادویی و غیره كه عموماً سد راه و مانع قهرمانان افسانه‌ها هستند و نبردی میان آن‌ها و قهرمانان درمی‌گیرد كه منتج به چربیدن نیروی تنی و فكری قهرمانان بر آن‌ها می‌شود.‌ مثلاً اژدها كه اغلب سر چشمه می‌خوابد و شهری یا منطقه‌ای را بی‌آب می‌گذارد، و این بیشتر در«قارانلیق‌دونیا» یعنی جهان تاریكی رخ می‌دهد و سرانجام «ملك محمد» یا «آیغیر حسن» یافت می‌شود و او را از میان برمی‌دارد و مردم را از چنگش می‌رهاند.‌
یا برخی آهوان كه بیشتر خدمتكاری دیوان و پیرزنان جادو و قلعه‌های طلسم شده را دارند.‌ هم‌چنین گرگان و خوكان كه به دست جادوان به شكل‌های گوناگون در می‌آیند و قهرمانان را ناآسوده می‌كنند یا او را فریب‌ دهان، به قلعه‌های جادو می‌كشند. قلعه‌هایی كه گاهی«در میان هفت كوه» و زمانی «در آن سوی كوه‌ها» قرار دارند.‌ یا بعضی كبوترها كه در اصل دیوی و جادویی هستند كه جلد كبوتر می‌گیرند و با حرف‌ها و حركاتی قهرمانان را گمراه می‌كنند.‌
اما دسته‌ی دوم، جانوران سودرسانی هستند كه زمانی نیروی بشر بر آنان چربید و به اهلی كردنشان آغازید.‌
انسان، این‌گونه حیوانات را كه سده‌ها و هزاره‌های متمادی هر كدام با وفاداری و صداقت به‌نحوی برایش سود رسانده‌اند، جامه‌ی خدایی وایزدی پوشانده است.‌ و در مقابل حیوانات زیانكار را، عوامل جهان تاریكی و دیو و اهریمن انگاشته است.‌
در اوستا، از كهنسال‌ترین نامه‌های مكتوب قوم آریا و گنجینه‌ی عظیم اسطوره‌های ملل شرق، این جانوران سودمند، در پنج دسته شناسانده شده‌اند.‌
در یسنا 8:71 می‌گوید: «.‌ .‌ .‌ همه‌ی جانوران آبی، زیرزمینی، پرنده، رونده و چرنده را می‌ستاییم» و همین سخنان را به‌نحو دیگر در نخستین كرده‌ی ویسپه‌رد تكرار می‌كند و چندین بار هم در جاهای دیگر، و از جمله در فروردین یشت از این«جانوران سودرسان پنج‌گانه » نام برده می‌شود.‌
و«یشتها» را در نظر بگیریم كه هر كدام در ستایش حیوان و عنصر سودرسانی سروده شده‌اند.‌ مثلاً یشت نهم ویژه‌ی ستایش ‌‌Dravasp‌ است.‌ این كلمه از دو جزء تشكیل شده: ‌Drva كه همان«درست» فارسی و Asp كه همان«اسب» است؛‌ و روی‌هم یعنی دارنده‌ی اسب درست و سالم.‌ در«گات‌ها» قدیم‌ترین بخش اوستا، فرشته و ایز «گئوش اورون»Geush-Urva یعنی «روان جانداران» یا خدای گاو به گونه‌ی ایزدی كه طرف توجه اهورا مزدا، خدای ایزدان است، جلوه‌گر شده است.‌
در افسانه‌های آذری، این حیوانات سودرسان عموماً- كه اغلب به صورت مبالغه‌آمیزی هم تصویر می‌شوند- به خلاف جانوران دسته‌ی نخست، یار و یاور وفادار و همراه فداكار قهرمان افسانه در مصائب و مشكلات و موانعی كه در پیش روی او قرار دارد هستند، و این دشواری‌ها، معلول مبارزاتی‌اند كه میان قهرمان و نیرومندان انجام می‌پذیرد.‌
این نیرومندان، گاهی نیروهای موهوم و مافوق‌الطبیعه و دیوان و پریان‌اند.‌ ولی اغلب انسان‌های قدرتمند و جاه‌طلب و برتری‌جویی هستند كه سد راه و مانع آسایش قهرمانند.‌ و در هر حال عوامل جهان تاریكی و دروغ به‌شمار می‌روند.‌ در مقابل، قهرمانان افسانه‌ها به جهان روشنایی و راستی وابسته هستند.‌ و در واقع افسانه‌های آذری، بیان كننده‌ی ادامه‌ی نبرد آشتی‌ناپذیر«سپنته مائینیو» (= خرد مقدس- اهورامزدا ) و «انگره مائینیو» (= خرد ناپاك اهریمن) هستند.‌
قهرمان افسانه‌ها، در این مبارزات، فقط از دوستان بی‌زبان خود یعنی حیوانات سودرسان و مظاهر نیك طبیعت، چشم یاری دارد و پناه می‌برد به عناصر طبیعی و نیرو‌های موهوم.‌ یكی از قهرمانان این‌گونه از افسانه‌های آذربایجان، «كچل» است.‌
كچل، به‌طور كلی در افسانه‌های آذری، جای ویژه‌ا‌ی دارد.‌ این قهرمان عموماً با صفات زیرك، عاقل، كار‌كن، دور‌اندیش ‌و بسیار‌دان توصیف می‌شود و گاهی در شاخه‌ای از افسانه‌ها به‌جای قهرمانی مضحك و كومیك می‌نشیند.‌ و چنین افسانه‌ها در عین حال كه برای خنداندن مردم به وجود می‌آیند، خود مبین حقایق عمیقی از حیات اجتماعی مردمند.‌ چنین افسانه‌ها، در بخش‌بندی افسانه‌ها، به‌طور كلی به ردیف«افسانه‌های طنزی» وارد می‌شوند.‌
در چنین افسانه‌ها گاهی حیوانات جای قهرمانان اول افسانه‌ها را می‌گیرند كه از آن میان می‌توان«روباه» را نام برد كه اغلب مظهر تظاهر به دینداری و روحانیگری‌‌ است و بسیار عاقل، نابكار و فریفته‌‌نشدنی است.‌

روباه، در نیرنگ‌بازی و كاردانی آن‌چنان استاد است كه می‌داند چگونه گرگ و شتر را، پلنگ و شغال را، شیر و استر را، گاو نر‌ها را، شیر و گرگ و بسیاری حیوانات دیگر را به جان هم اندازد و آن‌ها هم با دست خودشان همدیگر را بكشند و آن‌گاه مشغول شود به خوردن تن گرم هردوتا‌شان.‌ و یا می‌داند كه چنان با تظاهر به دینداری، جانوران ساده‌لوحی چون خروس و مرغ و كبك و كلاغ و گرگ را بفریبد‌ و خوراك خود سازد.‌ اما كلاغ سیاه همیشه برای او بلایی است.‌ درست است كه فریبش را خورده به چنگش می‌افتد ولی از روباه استاد‌تر است ‌و همیشه با حقه‌ای از دستش در می‌رود و دماغ سوخته‌اش می‌گذارد.‌ در برابر آن شیر با آن همه نیرو و توانای‌اش همیشه طعمه‌ی وی است.‌ روباه حتی می‌تواند این سلطان حیوانات را-كه از خرد بی‌نصیب است- با همه‌ی هفت بچه‌اش فریب داده بخورد.‌ گاهی از غرور و تكبرش استفاده می‌كند و زمانی از بی‌عقلیش.‌ این بی‌عقلی و غرور، ویژه‌ی شیر نیست.‌ گاهی در گرگ و شغال ملكدار و گاو فرمانروا نیز یافت می‌شود.‌ و مسلم است كه همه‌ی آن‌ها با چنان صفاتی- هر اندازه هم نیرومند باشند- طعمه‌ی ‌كوچك روباه‌اند.‌ گذشته از آن، این بسیاردانی روباه است.‌ او در همه حال می‌تواند شكم خود را سیر كند.‌ حتی در ته چاهی كه با شیر و گرگ و شغال و مار و خروس محبوس است.‌ در این چاه هر هفت حیوان نامبرده چند روز گرسنه می‌مانند و راهی هم ندارند.‌ فكر می‌كنید چه باید بكنند؟ زیاد هم تعجب نكنید اگر گفته شود روباه به‌تدریج همه‌ی آن‌ها را می‌خورد و سدّ جوع می‌كند.‌ حوادث طبیعی هم پیوسته یاور این ارقه است، چنان‌كه گردبادی از چاهش بیرون می‌آورد و به جنگل رهنمون می‌شود.‌
روباه هم‌چنان‌كه دغل‌باز و بسیار‌دان است، تیره‌درون نیز است.‌ او حتی بر اتحاد و هم‌دستی و دوستی گاو‌ها نیز رشك می‌برد و آن‌ها را با جدا كردن از هم، یك‌یك نابود می‌كند و می‌خورد.‌ گاهی گرگ را می‌فرستد پیش شتر كه از او«حق چرا» گیرد و به نزاعشان وا می‌دارد.‌ كدام مغلوب می‌شود شتر یا گرگ؟ هردو! و شكم روباه را با گوشت خود سیر می‌كنند.‌ زمانی هم لك‌لك را چنان می‌ترساند كه بیچاره با دست خودش بچه‌ها‌یش را می‌اندازد پایین برای خوردن روباهك.‌ اما این‌بار هم كلاغ پیدایش می‌شود و لك‌لك را یاد می‌دهد كه چگونه روباه به او حُقّه می‌زند.‌ و لك‌لك در برابر روباه به عتاب برمی‌خیزد و عصیان می‌كند.‌ روباه هم می‌داند كه این كار باید از آن كلاغ باشد.‌ و دنبالش را می‌گیرد.‌ این هردو- كه صد تا كل را كلاه و صد تا كور را عصایند- اینك روبروی هم‌اند.‌ گاه او و گاه این فریب می‌خورد، اما سرانجام باز كلاغ می‌رهد و می‌گریزد.‌ برای روباه این حادثه و واقعه‌های گذشته درس و تجربه است.‌ و وقتی می‌بیند گرگ با چاپلوسی نكردن برای شیر به چه حالی افتاد، فوری متنبه می‌شود و رفتاری دیگر در پیش می‌گیرد.‌ شاید هم گرگ را او یاد داده بود كه در برابر شیر به عصیان برخیزد.‌ كه می‌داند؟ آخر به این دم‌بریده هر وصله‌ای ببندی جور می‌آید.‌
اما این‌همه دغل‌بازی، این‌همه فریب‌كاری و نادرستی سرانجام نیكو ندارد.‌ درست است كه مدت زمانی كامیابش می‌كند، ولی بالاخره فریفتگان بیدار می‌شوند، حتی طبیعت هم تاب نیاورده مقهورش می‌كند.‌ سر‌انجام گرفتار مردی می‌شود كه هر شب خلوتی مرغ‌ها‌یش را می‌برد و می‌خورد، و مرد دقّ ‌دلش را باز می‌كند و قصاص رفته‌ها را می‌گیرد.‌

این روباه بسیار‌دان، گاهی همه‌ی نیروی خود را باوفا و صداقت در راه شخصی بی‌كس و مظلوم می‌نهد و اندیشه‌اش را در راه درست و راست به‌كار می‌اندازد.‌ كس شوم‌بختی را كه ماری از قفس آزاد كرده بود و اینك مار می‌خواست نیكی او را با بدی عوض دهد، یاری می‌كند و از دست مار می‌رهاند.‌ ولی در این دنیا همیشه پاسخ نیكی، بدی است.‌ شاید هم روباه دانا به‌همین جهت عادت به دغل‌بازی دارد.‌ هم‌چنان‌كه آخرسر به دست همان شخص به دام شكارچی می‌افتد و در محاصره‌ی تازی‌ها می‌ماند.‌ یا اینكه از پسر رانده‌شده‌ای كه به فرمانروایی رسانده بود، بی‌حرمتی عجیبی می‌بیند.‌ اما او می‌داند آدمیزاد عاقبت نیكی ندارد و برای این چنان حُقّه‌ای سوار می‌كند كه وقتی می‌میرد، با دم و دستگاه دفنش می‌كنند! همه به دانایی او باور دارند حتی دیوها.‌ هرگاه جایی گیر كردند، پشت خمیده و دست به سینه به درش می‌روند و از او درس می‌گیرند.‌
از این‌ها بگذریم، جالب توجه‌ترین نكته‌ی افسانه‌ها جایی است كه به جای پای آداب و رسوم كهن مردم برمی‌خوریم.‌ آیین‌هایی كه انسان به درخت، آب، خاك، آتش، باد و نظایر آن مقام الوهیت می‌داد و آنان را در حیات خود بهترین یاور و رهبر خویشتن در مبارزه‌ی با تاریكی، جاودان می‌شمرد.‌
چنان‌كه گفته شد، این بخش‌ها تحت تأثیر«اوستا»و«كتاب دده‌قور‌قود» به وجود آمده‌اند.‌ مثلاً در اوستا عناصر چهارگانه به‌عنوان خدا و ایزد پرستیده می‌شوند و در مبارزات مردم علیه تاریكی، مستقیماً بدانان یاوری می‌نمایند و حیات پر سروری برای آنان ارمغان می‌بینند.‌
انسان عصر زرتشت، عناصر چهار گانه را به كثافات نمی‌آلاید كه هیچ، مجدانه می‌كوشد كه آن‌ها را از خود راضی نگهدارد.‌ مثلاً خدای خاك را با آبادانی، كشت و ورز، افشاندن تخم، پروراندن گاو و گوسفند، كندن جوی و كاریز و شیار از خود خوشنود می‌كند و در ستایش او«زامیاد یشت» ترتیب می‌دهد و سرود می‌سراید.‌ در مثل در فقره‌ی9 از كرده‌ی نخست فروردین یشت می‌گوید:
«ما می‌ستاییم زمین فراخ پر‌فروغ و فر را كه بسی چیز‌های خوب از جاندار و بیجان و كوه‌های بلند دارای چراگاه‌های پهناور و آب فراوان در آغوش دارد»
و یا«وایو» خدای باد، بغبانو«اردویسور‌اناهیتا» خدای آب، و آذر یا«آتر» خدای آتش كه عمیقاً ستوده و پرستیده می‌شوند.‌
و یا در «كتاب دده‌قور‌قود» مثلاً در داستان‌«به یغما رفتن خانه‌ی سالورقازان» دومین داستان كتاب؛ «اورزوخان» به درختی كه می‌باید او را از آن بیاویزند، سخن می‌سراید و «قازان» به رود، گرگ و سگ می‌گرید و خبر خانه‌اش را می‌گیرد.‌ وی گرگ را چنین مخاطب قرار می‌دهد:
«ای كه در شبان سیاه خورشید زرینت طالع می‌شود!
ای كه مردانه در برابر توفان و بوران می‌ایستی!
اسبان از وحشت تو شیهه می‌كشند،
و شتران از بیمَت می‌نالند؛
اگر از اردویم خبر داری، بر گو مرا
سر سیاهم فدای تو باد ای گرگ!»

در افسانه‌ها هم، عناصر چهارگانه به‌ خواهش قهرمان افسانه و به‌خاطر پیروزی او بر جادو، به او یاری می‌كنند: ابر، زمین را آب می‌پاشد؛ باد، بال‌هایش را باز می‌كند و جارو می‌كند، درختان، یكی‌یكی می‌ریزند و راه می‌روند، رود، به قهرمان راه می‌دهد كه رد شود و جادوگر را می‌بلعد؛ دره‌‌ها، حرف دیوان را گوش نمی‌كنند و بسته نمی‌شوند؛ سگ و اسب، به‌خاطر نیكی‌ای كه از قهرمان دیده‌اند نیز از فرمان دیو‌ها سر می‌پیچند، مشك‌های آب، یكی‌یكی پر می‌شوند و به راه می‌افتند و مانند آن، ‌كه نشان‌های بارزی هستند از فرهنگ اولیه‌ی قومی و معتقدات ابتدایی مردم.‌
چنین افسانه‌ها، پیوسته به خرمی و پیروزی می‌انجامند و روشنایی بر تاریكی غلبه می‌كند. چراكه از ایمان و باور عمیق مردم این سرزمین به پیروزی حق و راستی، و شكست ناحق و ناراستی سیراب می‌شود.‌
یكی دیگر از نكات جالب افسانه‌ها، افتادن دختری شجاع و دلداده، پی معشوق خود و تن دردادن به هر بلا و سختی در راه وصل است.‌
اصولاً دفاع از ارزش‌های مثبت حیات، از فراخ‌ترین زمینه‌های افسانه‌ها است و هواخواهی و دفاع از حیثیت زن، از بارزترین جنبه‌های آن‌هاست.‌
می‌دانیم در محیط فئودالیته‌ی قرون وسطی و در جامعه‌های آذری پس از سده‌های هفت و هشت میلادی، گستاخی در پایین آوردن ارزش‌ زن در حیات تا جایی رسیده بود كه وجود دختر بیشتر را در خانه، وبال سر افراد خانواده انگاشته‌اند و كسی را كه پسر نداشت «ابتر» نام داده‌اند.‌ چنانكه فی‌المثل در خانواده‌ای كه دختر زیاد متولد می‌شد، اسم یكی را می‌گذاشتند«بستی» یعنی بس است دیگر!
علی‌رغم این تلقینات، مردم می‌گویند:«شیر، نر و ماده ندارد.‌ » و دختر آذربایجانی شیرزنی‌ است كه وقتی عاشق می‌شود، برای نوشیدن شربت وصل، تن به هر بلا و سختی می‌دهد، از راه‌های صعب‌العبور می‌گذرد؛ به حیوانات درنده و آدم‌خواران دوپا برمی‌خورد، به جاده‌ها و طلسم گرفتار می‌شود، ولی سرانجام به خواست خود می‌رسد، البته تنها یاور این شیرزن آذربایجانی در این‌همه حوادث و مصائب اسب او است.‌ حتی در بیابان به كسی و چیزی اعتماد نمی‌كند و سرطنابی را كه با آن به ته چاه می‌رود، به گردن این یار وفادار و صدیقش می‌بندد.‌
در چنین موارد، مادر به‌خصوص تا آخرین مرحله‌‌ی پرستش كشانده می‌شود.‌ می‌توان گفت كه ستایش از محبت شكوهمندانه‌ی مادر، یكی از بارزترین زمینه‌های افسانه‌های آذری است.‌ و باز از این‌جهت گوییم كه این افسانه‌ها از آبشخور حیات عشایری و ابتدایی مردم سیراب می‌شوند و شاید یادگار از زمانی باشند كه نسبت عشایر انسان از سوی مادر می‌رسیده است.‌
گاهی اعضاء این مادران به دست ظالم و نامردم انسان‌هایی بریده می‌شود و قهرمان باز به عناصر و مظاهر طبیعت پناهنده می‌شود: گیاه مخصوصی اعضای بریده شده‌ی او را شفا می‌بخشد.‌ و چنین حوادث امكان می‌دهد معتقد باشیم كه این نوع افسانه‌ها، نشان‌هایی از زمان‌هایی دارند كه انسان كم‌كم به وجود گیاهان شفابخش پی‌ برده بود.‌ هم‌چنان‌كه به میان كشیده‌شدن پای حیوانی نظیر اسب، گاو، گوسفند و غیره كه اغلب با صفات خارق‌العاده‌ای هم وصف می‌شوند، حكایت از این دارند كه انسان رفته‌رفته به گله‌داری و اهلی كردن جانوران می‌پرداخته است.‌
مسأ‌له‌ی مورد بحث دیگر افسانه‌های آذری، مسأله‌ی دیوان است.‌ این دیوان، گاه حتی اسم‌شان هم سخت شبیه اسامی دیوانی است كه در اوستا و متون كهن هند و ایرانی موجودند.‌
در این خصوص، آوردن چند نام را برای نمونه كه در افسانه‌های آذربایجان به چشم خورده، بی‌فایده نمی‌داند.‌ مثلاً كلمه‌ی «كوبود»‌Kobud -كه نام دیوی است- نزدیك است با نام Kaput یا Pehin نام گرگی كه در مینو خرد 27: 50 آمده است.‌ هم‌چنین «هشش دئو» با Aeshma دیو خشم، «دیغادئو» Druj یا دروغ، «كامان دئو» باAka Marna یا بد نهاد – دیوی بر ضد وهومناه- «آردان دئو» با Indra روح گمراه كننده، در اوستا و وداها نزدیك‌اند.‌ علاوه بر شباهت‌های لفظی، اوصاف آن‌ها نیز گاهی به همدیگر همانندند.‌
این دیوان در افسانه‌های آذربایجان، نر و ماده و پیر و جوان دارند و در مكان‌های سخت و صعب ‌العبور می‌زیند و زندگی عجیب و پرتجملی را دارا هستند.‌ و اغلب بالدار هم هستند و دریك لحظه می‌توانند به هرجا كه لازم است خود را برسانند.‌ گاهی این دیوان، برخی از حیوانات را به خدمتكاری خود می‌گمارند كه به‌وسیله‌ی آنان قهرمان را گمراه كنند.‌ از این دسته از حیوانات، می‌توان«كبوتر» را نام برد.‌ كبوتر، به‌طور كلی در افسانه‌های آذربایجان، چهار چهره‌ی متضاد دارد: یا در اصل دیوی و جادویی است كه جلد كبوتر می‌گیرد و با حرف‌ها و حركاتی قهرمانان را گمراه می‌كنند، و یا خدمتكار آنان است باز با همان شخصیت.‌ یا آن‌كه یاور و دلسوز قهرمان است كه پیوسته در روی درخت‌ها و تخته‌سنگ‌ها سر راه او سبز می‌شود و به زبان انسانی او را از خطرات احتمالی آگاه می‌سازد.‌ یا درمان دردش را می‌گوید و از زیر بال خود برگی یا پری می‌اندازد كه شفابخش است و خواص بسیار دارد.‌
تصویر سوم، دختر پری‌ای ا‌ست كه در باغی با قهرمان آشنا می‌شود و برای پیروزی به او یاری می‌كند، و وقتی هم یك انسان است كه برای نجات و فرار از ظلم هم‌چنان خود به جلد كبوتر درمی‌آید.‌
زمانی هم این كبوتر، جان و عمر دیو را در خود نگه‌داشته است و با كشته شدن وی دیو نیز از بین می‌رود.‌

گفتیم بیشتر افسانه‌ها نشانه‌هایی از صورت ابتدایی و بدون قصه‌سازی دارند.‌ از آن جمله است توصیف‌های مبالغه‌آمیز اسبان«چیل مایدان»، «قاراآت»، «یئل‌آتی». اسب « یئل‌آتی» را تا از طویله بیرون می‌كنی پاهایش را برداشته روی هوا می‌ایستد.‌ هم اسب است، هم مرغ.‌ آن چنان ظاهری ترسناك دارد كه یك سپاه عظیم تا او را می‌بینند، پا به فرار می‌گذارند.‌ همین گونه است اسب«چیل مایدان» آن چنان وحشی و رام‌نشدنی است كه می‌باید قهرمان افسانه در كنار دریایی كه او هست سنگر گیرد و پنهانی دو مشك شراب غلیظ بر استخری كه او از آن آب می‌خورد، بریزد.‌ تازه وقتی«چیل‌مایدان» این دو مشك شراب را می‌نوشد و مست و بی‌حال می‌افتد، باز هنگامی كه قهرمان به‌چابكی زین را پشتش گذاشته رویش می‌پرد، ناآرامی و جست‌وخیز می‌كند و اجازه‌ی سواری نمی‌دهد.‌ اما وقتی نیرو و شجاعت و مردانگی سوار را می‌آزماید، برای او دوستی می‌شود دلسوز و نزدیك‌تر از برادر.‌ و در راه‌ او حاضر است خود را به مهلكه‌ای بزند و با هر بلا‌یی برخورد كند.‌
«چیل‌مایدان»، تمام اسب‌ها و اسبی چون«گؤی‌آت» را پشت سر می‌گذارد كه هیچ، حتی دیو‌هایی هم كه بال گرفته به آسمان می‌شوند، نمی‌توانند به گرد او برسند.‌
قهرمان افسانه به امید«چیل‌مایدان»، به قلعه‌های جادویی، به مكان‌های دیوان، به جایگاه اژد‌ها و ماران و به دره و تپه‌ها‌یی كه گذر از آن‌ها حتی در ذهن آدمیزاد نمی‌گنجد، راه پیدا می‌كند، به كار‌های خارق‌العاده دست می‌زند، صندوق را از دست مار و اژد‌ها می‌گیرد، بالش را از زیر سر«دئوقاریسی» بیرون می‌كند، حتی«دف جادویی»را هم از دست«گؤ‌بوددئو» می‌رباید، و تا روی چیل‌مایدان می‌پرد، فرسنگ‌ها از این مكان‌ها دور می‌شود.‌
همین‌گونه است«یئل‌آتی»‌ی مذكور.‌ در داستان خنده‌آوری كه آمده است، این اسب برای قهرمان ترسو و بزدل اما كومیك و مضحك و دغل‌باز، تا پای جان یاری می‌كند كه مبادا مشتش باز شود.‌ او را با هفت‌لای طناب مختلف روی اسب می‌بندند، «یئل‌آتی» به هوا می‌رود و در یك پرواز پیش سپاه دشمن می‌شود.‌ این قهرمان مضحك از ترس با دست به درختی عظیم، كه سیصد سال عمر دارد، می‌چسبد.‌ «یئل‌آتی» با یك حركت آن درخت را از جای می‌كند و می‌پراند به میان سپاه.‌
البته این«یئل‌آتی»‌ها یكی دو تا نیستند.‌ ممكن است خیلی جا‌ها پیدا شوند، اما تا چه كسی را یاری كنند.‌ مثلاً اسب نامبرده در«ایلخی» فرمانروا بود و كسی جرأت نزدیك شدن به او را نداشت.‌ لكن وقتی مطلوبیت و ستمدیدگی قهرمان افسانه را دید، به او نزدیك شد: «غم مخور! پر روی من، به تمام آرزو‌هایت می‌رسانم! .‌ .‌ .‌»
و با این حرف علی‌رغم همه‌ی مردمی كه با زور و ستم و شقاوت قهرمان افسانه را از خود می‌رانده‌اند، او را جان دركف دوستی كرد، با تمام چابكی و مهربانی او را از همه‌ی موانع گذراند، حتی وقتی دید به سهو و فریب سر برده است كه از آب جادو‌یی بنوشد، به زبان انسانی هشدارش داد.‌ قهرمان افسانه او را چنان مهربان و قابل اعتماد و به خود نزدیك یافت كه در هر مشكلی از او مدد جست، خطاب به او گریه كرد، چشم‌هایش را بوسید و راه چاره خواست.‌ راه چاره‌ای برای رهایی از شقاوت‌های انسان‌‌ها.‌ انسان‌هایی كه قدرت و زور و تمول چشمان‌شان را كور می‌كند، و چنانچه نمی‌توانند ببینند و بفهمند كه قهرمان ما هم انسانی است، همان‌گونه نیز درنمی‌یابند كه تنها نیست و دوستش «یئل‌آتی» با وفاداری و صداقت او را به تمام سوراخ‌سنبه‌های قضیه آگاه می‌كند و راهی را كه باید برود و كاری را كه باید بكند تا پیروز گردد، برایشان شرح می‌دهد.‌ البته وظیفه‌ی خود را در همین‌جا پایان یافته نمی‌بیند، بلكه دوست خود را تا آخرین دم پیروزی همراه و یاور است.‌
گاهی مشتی از خاكی كه پای سم«یئل‌آتی» بدان نخورده است، درمان كوری چشم است و این خاك كنار اجاقی است در دژی جادویی كه به دور و بر آن اگر حتی پرنده‌ای پرواز كند، بالش می‌سوزد.‌ و احیاناً اسبی قدم گذارد، سمش می‌افتد.‌ لكن«یئل‌آتی» از این بلا‌ها نمی‌ترسد، به‌خاطر این‌كه قهرمان افسانه را پیروز گرداند و از بند ‌و زنجیر آزادش كند؛ حتی به كنار آن دژ هم می‌رود، دیو‌ها را می‌كشد، طلسم‌ها را می‌شكند، جادو‌ها را نابود می‌كند و سرانجام با دوست خود پیروز بر‌می‌گردد.‌
می‌بینیم این اسب‌ها گاهی در دریا می‌زیند. روی‌هم‌رفته اسب دریایی طرف توجه افسانه‌ها است، می‌دانیم كه دو اسب معروف«كوراوغلو» نتیجه‌ی آمیزش اسبان دریایی و زمینی بوده‌اند.‌ گاهی اگر انسانی در شیر مخلوط چهل‌تای از آن‌ها تن خود را بشوید، اگر پنجاه ساله هم باشد، پانزده ساله خواهد شد.‌ لكن چه كسی قادر است این اسبان را یك‌جا جمع كند و شیرشان را بدوشد؟ اگر فرمانروایی قهرمان افسانه را دنبال این كار می‌فرستد، بی‌گمان برای نابودی است.‌ ولی«قیزیل‌آت» از این قضیه آگاه است و قهرمان داستان را می‌برد كنار دریا و شیر چهل مادیان را برای او حاضر می‌كند، لكن راضی نیست فرمانروایی ستمكار در این شیر تن خود را بشوید، چراكه او دوست مردم است و دوست قهرمان مردم و دشمن سرسخت كسانی كه ستم و زور به مردم روا می‌دارند.‌ به همین‌جهت هم به‌زبان انسانی به قهرمان افسانه می‌گوید كه اول خود او در این شیر تن‌اش را بشوید و دوم بار شخص معهود تا می‌افتد توی دیگ شیر، سوخته و خاكستر می‌شود زیرا كه«قیزیل‌آت» از آب دهانش انداخته بود توی شیر.‌
این اسب گاهی در كنار دره‌ها و تپه‌ها و دژ‌های دور افتاده جا گرفته و از مردم چاپلوس و بی‌مایه‌ی روزگار به‌دور است و كسی را به خود راه نمی دهد، جز این‌كه جوانی مظلوم و پاكدل و رانده‌شده‌ای به او راه یابد و برایش بگوید كه به‌خاطر نجات دادن هزاران مردمی كه در طلسم جادو‌یی‌اند به او پناه آورده .‌ .‌ .‌ آن‌گاه است كه این«قارا‌آت»، باصحبت او را یاری می‌كند و تمام وسایل و راه‌های پیروزی را در اختیارش می‌گذارد.‌ و حتی پس از پایان كار چند تار مو از یال و دمش به او می‌دهد كه هر وقت لازم شد آن‌ها را به آتش گیرد و او را حاضر كند.‌ این حادثه بی‌شباهت نیست به احوالات سیمرغ.‌ و گاهی مورچه‌ای و كبوتری هم چنین قدرتی دارد.‌

گاهی این اسب خاصیتی عجیب دارد.‌ زنی به اشتباه از پیشاب او كه در گودالی جمع شده است، می‌خورد و افسانه‌ساز، پسری را كه پس از او به‌دنیا می‌آید، با نیرویی شگفت‌انگیز و خارق‌العاده وصف می‌كند.‌ او در هفت سالگی جوانی ا‌ست تنومند و در ده- دوازده سالگی، مبارزی برایش در میان آدمیزادان كه هیچ، در بین تمام مخلوق جهان هم یافت نمی‌شود.‌ همین جمله برای وصف این «آیغیر» بس است.‌ به‌علاوه او دلی هم دارد پرمحبت و جوشان، بی‌اندازه درستكار و وفادار است و به‌طور كلی، از هر لحاظ با تمام انسان‌های دوروزمانه‌ی خود، از زمین تا آسمان فرق دارد.‌ پهلوان‌هایی را كه او را به چاه انداخته‌ بودند و نقشه‌های مرگ برایش كشیده بودند، بزرگوارانه و با نهایت سخاوت و پاكدلی می‌بخشد.‌ و بدون اینكه نظری و ادعایی داشته باشد، اژدهایی را كه جلوی چشمه‌ی آب خوابیده كشوری را بی‌آب گذاشته بود و برایش دو سه دختر زیبا به قربانی می‌آوردند، می‌كشد و هم بچه‌های سیمرغی را از دست ماری ظالم نجات می‌دهد.‌ البته در برابر این نیكی، نیكی هم می‌بیند.‌ چنان‌كه مردم همان كشور گردهم آمده تمام خواست‌های او را به‌جا می‌آورند و سیمرغ هم وی را با فداركاری عجیب به جهان روشنایی می‌برد.‌
این«آیغیر» تمام صفات«انسانی» را كه تنها در قالب آرزوها و امیدهای خلق جا می‌گیرد داراست و این خود نهایت توجه مردم آذربایجان را به اسب نشان می‌دهد.‌ همه‌ی صفات انسانی عالی را در كسی جمع كرده است كه از پیشاب اسب به‌دنیا آمده است.‌

در میان مردم آذربایجان مثلی می‌گویند: «شیر، شیر است و نر و ماده نمی‌خواهد.‌ » و به‌راستی شیرزنانی در این دیار هستند كه برابرند با صدها و هزارها مرد چابك‌سوار و یك سپاه پرطمطراق.‌ هم‌چنان‌كه در بسیاری افسانه‌ها پسری دنبال دختری می‌افتد و برای پیدا كردن او به هر بلاوسختی گرفتار می‌شود، گاهی هم دختری شجاع و دلداده این كار را می‌كند، چرا كه عشق این سو و آن سو نمی‌خواهد.‌ باده‌ی وصال می‌نوشد معشوق خود را می‌گیرد، از راه‌های صعب‌العبور می‌گذرد، به حیوانات درنده و آدم‌خواران دوپا برمی‌خورد، به جادوها و طلسم‌ها گرفتار می‌شود ولی سرانجام به خواست خود می‌رسد.‌ البته تنها یاور این شیرزن آذربایجانی در این‌همه حوادث و مصائب، اسب است، اسبی كه از جانش بیشتر دوست دارد.‌ بله تنها یاور دلسوز او است حتی در بیابان به كسی و چیزی غیره از او اعتماد نمی‌كند، و سرطنابی را كه با آن به ته چاه می‌رود به گردن این یار وفادار و صدیقش می‌بندد.‌
در برخی از این‌گونه افسانه‌ها نظر افسانه‌‌ساز بیشتر معطوف است به وصف دلیری، چابكی و سواركاری قهرمان افسانه.‌ مثلاً در افسانه‌ای كه برادر كوچك سه روز متوالی با اسب گوناگون درمسابقه اسب‌دوانی پیروز می‌شود.‌ بی‌گفتگو است كه نیروی اسب‌ها چندان در نظر نبوده، بلكه خواست افسانه‌ساز وصف چابك‌سواری بوده است.‌ چنان‌كه شاید برادران دیگر قادر نمی‌شدند با آن سه اسب پیروزی‌ها به چنگ آوردند.‌ البته این گونه افسانه‌ها را باید از متأخرترین افسانه‌ها به‌شمار آورد لكن افسانه‌هایی كه كم و بیش تحلیل آن‌ها گذشت، بی‌گمان نشان‌هایی دارند از دوران حیات ابتدایی.‌
با این اوصاف، پیداست كه تحقیق و بررسی و تدوین افسانه‌های عامیانه تا چه حد باید عاجلانه و ببایستگی انجام پذیرد تا بتوان آن‌ها را دستموزه‌ای سالم در تدوین تاریخ اندیشه‌ها و اجتماعات قرار داد.‌
خوشبختانه در كشورمان اقدامات گرانبهایی در این مورد شده است، اما هنوز خیلی راه داریم تا به كاروان پیشتاز جهانی برسیم.‌ در بعضی جاها، كار تدوین فولكلور به انجام رسیده و مجموعه‌های فولكلوریك با پژوهش‌های دقیق مكرر در مكرر چاپ شده است.‌


1) مجله‌ی خوشه.
2) ح. م. صدیق. هفت مقاله پیرامون فولكلور و ادبیات مردم آذربایجان، انتشارات دنیای دانش (چاپ دوم)، تهران، 1357.

1. نام این جانوران پنجگانه در اصل اوستائی:‌Upap (جانوران آبی)، Upasma (جانوران زیرزمینی) ، Frapterechât (پرنده) ، Ravascharât (بیابانی) و Changranghak (چرنده).‌
2. رك. فروردین یشت 1، 10.


نوع مطلب : ادبیات